ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنا و جشن تولد پروانه ای در مهد

بالا خره روز موعود فرا رسید.دیروز که سه شنبه بود توی مهد برای دختر گلم ثنا خانوم جشن تولد گرفتیم.آخ که چقدر این هماهنگ کردن بچه ها سخته.اولا که بابا رضا توی این دوسه روز رفت ماموریت و امشب برگشت.شانس اوردیم که دائی منصور این چند روز بود و کلی از بنده ی خدا کار کشیدیم.از همینجا از داداش گلم تشکر میکنم.انشااله عروسیش جبران کنیم.دیشب تا ساعت 4 صبح پای بسته بندی کردن یادگاریها و تزئین کیک بودیم.صبح از 7 بیدار شدم و اول ثنا رو اماده کردم و بعد ثمین رو.بعدش رفتیم دنبال خاله نسرین(خانوم همکار بابا).خیلی خوب شد که اومدن و ثمین رو گرفتن تا من بتونم از پس کارهای جشن بربیام.دست خاله نسرین هم درد نکنه.با خانم حیدری شروع به تزئین کردیم و بعد بچه ها ...
26 خرداد 1391

ثنا و ثمین و روز پدر

سلام به همگی.دلم میخاد تک تک خاطراتتون رو تو اینروزها بنویسم ولی فرصت نمیشه .چون همش مهمونی میریم و به دید و بازدید مشغولیم.روز یکشنبه مامان جون مهری و خاله محبوبه همراه دایی مهدی و زن دایی معصومه اومدن دزفول و قرار بود که با هم بریم خرم اباد.اما بخاطر اینکه مامان جون جواب ازمایشش رو یکشنبه ی اینده میدن ،ماندگار شدیم و دایی و زندایی هم پریشب رفتن.برای روز پدر،تصمیم گرفتیم آقایان رو غافلگیر کنیم و طی عملیات محرمانه ،من و زندایی و خاله مهتاب دست بکار شدیم و یک عدد کیک خوشگل و خوشمزه درست کردیم.البته دایی مهدی و عمو عبدااله دیدن ولی بابا رضا حسابی غافلگیر شد.هورااااااااااا شب وقتی از مهمونی برگشتیم خونه ی خاله دیدیم خاله فریبا هم اونجا هستن و...
18 خرداد 1391

مسافرت یه هوئی!!

سلام جوجه های خوشگلم.قرار بود روز شنبه حرکت کنیم ولی پنجشنبه ساعت 9صبح،بابا تماس گرفتن و گفتن باید برن ماموریت اونم کجا؟گنبدکاووس!حسابی خورد تو ذوقم ولی از جائی که خدا خودش وسیله سازه،با دائی مهدی که اتفاقا همون روز میخاست از کنگان بره خرم اباد،هماهنگ کردیم که بیاد بوشهر و با هم بریم.دائی هم قبول کرد و اومدن.منم به بابا پیشنهاد دادم که باهامون بیاد و از دزفول بره تهران و این شد که هول هولکی چمدونهامون رو بستیم و ساعت 7 عصر راه افتادیم.یه سر هم به گناوه زدیم و یه ساندویچ ساز برای مامان جون خریدیم.تا شام خوردیم شد11 و ساعت 6 صبح رسیدیم خونه ی خاله مهتاب عزیز.بابا رضا هم بلیط هواپیما گیرش نیومد و خسته و کوفته ساعت 4 با اتوبوسرفتن تهران. دوستا...
13 خرداد 1391

عکس پایان دوره ی ثنا طلا و یه دیدار دیگه....

دیروز صبح ثنا طلا همراه بابارضا رفتن برای تست سنجش کلاس اول.کلی دنگ و فنگ داشته و وقتی اومد نصفش رو که تعریف کرد،خوابید تا ساعت 1 ظهر.وقتی بیدار شد بقیه ش رو تعریف کرد.گفت دو تا نخ دادن که گره بزنم،براشون گره پاپیونی زدم و کلی شگفت آور شده خانومه!(منظورش شگفت زده بود).نمره ی عالی گرفته بود.برگشتنی هم یه سر رفته بودن مهد و لوازمش و عکس پایان دوره ی پیش دبستانی رو گرفتن و اومدن خونه.الهی من فدای دختر گلم بشم.ایشااله فارغ التحصیلی دکتراتو ببینم   دیروز به دعوت مامان رومینای عزیز،عصر من و ثمین رفتیم خونشون و ثنا و بابا هم رفتن دکتر که فرم سنجش سلامتش رو پر کنند.البته دوستان خوبم مامان ریحانه و مامان سارا جون هم به همراه جوجه هاشون...
11 خرداد 1391

تولد پرهام جون

سلام گلهای باغ زندگی مامان و بابا.دیروز یکدفعه یادم اومد که روز قبل تولد پرهام بوده.تعجب کردم چرا براش تولد نگرفتن و به ما هم چیزی نگفتن.پیش خودم گفتم حتما به خاطر اینکه نی نی ایلیا تازه دنیا اومده و بنده خدا مامانش هم حسابی سرش شلوغ شده ،شاید یادشون رفته یا فرصت نکردن.تصمیم گرفتم که دعوتشون کنم و خلاصه غافلگیر بشن.ساعت 5 و نیم عصر به مامان پرهام و خاله نسرین زنگ زدم و دعوتشون کردم.ولی گفتن که بعد از شام میایم.منم دست بکار کیک و تدارک تولد شدم.خلاصه اینکه همه چی رو آماده کردم و بعد از صرف میوه یواشکی کیک رو بردم تو آشپزخونه و دو تا فشفشه روش روشن کردم و با هماهنگی با خاله نسرین که قرار بود فیلم بگیره،از آشپزخونه با گفتن تولد تولد...اومدیم بی...
10 خرداد 1391

مهمانی پنجشنبه شب

سلام عزیزان.اول بگم که علت اینکه اینقدر با تاخیر این پست رونوشتم،این بود که ویندوزمون مشکل دار شده بود و تا نصب شد طول کشید . با هماهنگی مسئول مربوطه(مامان ریحانه) و به دعوت مامان سارا جون و اینکه خودمان هم دلمان مهمانی میخاست،پنجشنبه خودمان و دخملیها رو آماده کردیم و شوهری بنده خدا ما رو رسوندن.وقتی رفتیم ،دیدیم که مامان رومینا جون هم به همراه خواهری و فندقی هم اونجا هستن .خیلی از دیدنشون خوشحال شدم،فقط حیف که زود رفتن و من یادم رفت که از رومینا جون عکس بگیرم.البته قبل از اومدن ما اونا عکسهاشون رو گرفته بودن.خلاصه اینکه کلی بهمون خوش گذشت.ثنا جون و ستایش خانوم،خاله ی ریحانه و سارا کلی با هم بازی کردن و آخر شب تازه ناراحت بودن که هنوز بازی...
7 خرداد 1391

روزی که گذشت...

امروز صبح  ،مامان راحیل زحمت کشیدن و اومدن دنبالمون و با هم رفتیم بهداشت که واکسن کلاس اولشون رو بزنیم.البته قبلش هم رفتیم مدرسه و فرم معرفی گرفتم برای سنجش.تو بهداشت اول واکسن ثنا رو زدیم.آفرین به گل دخترم که خیلی آروم و متین نشست و دو تا رو تو دستش زدن.حالا که شب شده جای یکیش یه کم قرمز و متورم شده و دردش میکنه.بهش استامینفون دادم.خدا کنه دردش رو آروم کنه تا بخوابه. از قضا تو بهداشت یه تیم بودن که رایگان از بچه های زیر دو سال خون میگرفتن تا هم برای کم خونی چک بشن و هم میزان ویتامینهائی مثل AوDوروی و کلسیم رو مشخص کنند.که از ثمین هم با کلی گریه خون گرفتن.البته این سری خیلی راحتتر رگش رو پیدا کردن.هیچ وقت اون موقعی که قبل از عید بستری...
3 خرداد 1391

مهمانی دیشب

عزیزای مامان سلام.دیشب میزبان چند تا از دوستان خوبم بودم که به واسطه ی عصر ارتباطات و اینترنت افتخار اشنائی باهاشون رو پیدا کردم.سیما جون مامان ریحانه و خواهرشون، سودابه جون و آمنه جون مامان سارای عزیز.خیلی به من خوش گذشت.امیدوارم که به اونها هم خوش گذشته باشه و باز هم از این  دیدار ها با همه ی دوست جونیهای گلم داشته باشم. اینم ابراز محبت سارا جون به ثمین گلی.ژست ریحانه رو داشته باشین! خاله سیما زحمت کشیدن و یه تاپ و دامن خوشگل برای ثمین جون و یه دامن هم برای من آوردن.خاله سودابه و خاله آمنه هم یکی یه جعبه ی خیلی شیک شکلات آوردند.دوباره میگم دستتون درد نکنه عزیزای من.همین که اومدین و من و بچه هام رو در نبود باباشون ...
2 خرداد 1391
1